خـود گــشـودگـی
Image and video hosting by TinyPic
آرشیو
موضوع بندی


مراسم کامل اسکار ۲۰۰۹ مراسم کامل اسکار ۲۰۰۹
مراسم کامل اسکار ۲۰۰۹ به همراه فیلم زاغه نشین با زیر‌نویس فارسی
دستگاه تغییر صدا
تبدیل صدای شما به مرد یا زن در هنگام صحبت با موبایلتان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 22 خرداد 1388
بازم یه ۲۲ خرداد دیگه . . .

 

 

از روز تولدم (که همون روز تولد وبلاگم هم هست٬ البته با اختلاف سن ۲۶ سال!) نه خوشحال می‌شم نه ناراحت... یه حس دیگه است... شبیه حسی که موقع سال تحویل دارم... حس شروع و حس اتمام! از وقتی یادم میاد روز تولدم رو یادم نرفته... اصلا نمی‌فهمم چطور آدما روز تولدشون یادشون می‌ره! نه اینکه منتظر تبریک گفتن یا هدیه باشم٬ اصلا! اما یادم می مونه چون برای خودم مهم ِ... یادش به خیر دکتر میثمی وقتی داشت چرخه‌ی سلولی رو درس می‌داد وقتی به نقاط بررسی رسید (همون Check Point) می گفت تو چرخه‌ی سلولی یه نقاطی هست که سلول یه لحظه مکث می‌کنه و بررسی می‌کنه ببینه تمام چیزایی که باید تا الان آماده کرده باشه رو آماده کرده و برای ورود به مرحله‌ی بعد آماده است یا نه...    

می‌گفت ما آدما هم یه همچین نقاطی داریم٬ یعنی می‌تونیم داشته باشیم... روز تولد هر کس و روز سال تحویل می‌تونن Check Point های خوبی‌ باشن... 

حالا امروز یکی از اون نقاط بررسی من و وبلاگم ِ... روزی که یادمون میاره به دنیا اومدن‌مون رو... 

 
روز سال تحویل سخت میشه از خونواده فاصله گرفت و خلوت کرد... روز تولد روز خوبی ِ برای خلوت کردن به شرطی که یادشون بره روز تولدت ِ... 

 
تصمیم گرفته بودم امروز بزنم بیرون و تا شب با خودم باشم... با خودم حرف بزنم٬ برای خودم بنویسم٬ با خودم قول و قرار بذارم٬ با خودم ناهار بخورم٬ بعد از مدت‌ها بیام یه چند خطی تو وبلاگ بنویسم و خلاصه کلی با خودم باشم اما نشد اون طوری که دلم می‌خواست... 
اولش یه دوست با نیازش به حرف زدن و درد دل کردن ازم وقت خواست و  تا بعد از ظهرم رو به اون دادم بعدش هم مامان اینا پشت سرهم زنگ زدن که بیا خونه٬ منتظرتیم و از این حرفا... 
تو این ۲۸ سال تعداد سال‌هایی که روز تولدم رو یادشون بوده از تعداد انگشت‌های یه دست هم کمتر  ِ اما همین که امسال یادشون بود برای بهم زدن برنامه‌ی من با خودم کافی بود... 
شاید ندونی چقدر سخت ِ که وقتت رو با خونواده‌ای بگذرونی که دوسشون نداری و لحظه‌های با اونا بودن فقط درد و رنج‌هات رو یا بیشتر می‌کنه و یا به یادت میاره...  

خلاصه نشد اونی که باید می‌شد...  

باید کم‌کم راه بیفتم به سمت خونه و دل مامان رو به دست بیارم از این همه تاخیر و به قول اونا کم محلی...
 

شاید روزی دیگر... 

 

 

پ.ن ۱ :  یه عالمه ایمیل جواب نداده دارم و یه عالمه کار عقب ‌افتاده... 
تو این یک سال اخیر٬ شایدم بیشتر٬ بهتر ِ بگم تو این سال های اخیر بی‌نهایت بدقول شده‌ام... دوستای نتی‌ای که این بدقولی رو دیدین و کلا ازم دست شستن لطفا یه کم... نمی‌دونم... می‌ترسم بگم یه کوچولو بهم فرصت بدن اما کی ‌می‌دونه من کی حالم خوب میشه و از زیر بار این همه بدقولی بیرون میام...
 

پ.ن ۲ : می گم کسی می‌دونه من تو این یک سال چرا انقدر مهم شده ام که صدا و سیما از یه ماه قبل از تولد خودم و وبلاگم روزشماری می کرد؟!! 

  

 


جمعه 10 آبان 1387
تا اطلاع ثانوی:

 

 

 

خب خودتون که می‌بینین٬ عملا تعطیل ِ فقط این جوری رسما اعلامش کردم! 

این روزا نمی‌تونم حرفام رو تو یه جایی مثل خودگشودگی بنویسم... در واقع حرف نیست٬ بیشتر میشه گفت هذیونِ که وقتی می‌خوام از ذهنم بکشونمش بیرون میشه در حد یکی دو جمله که اونم مناسب اینجا نیست!   

  

هروقت حال و روزم بهتر شد و یه ذره شبیه آدما شدم بر‌می‌گردم.

خدانگهدار. 

 


پنجشنبه 31 مرداد 1387


و من خیلی خسته‌م...


دوشنبه 17 تیر 1387
« درد ِ بودن »

 

بچه که بودم یه بار تو جمع خونواده پرسیدم:

اگه مامان و بابا با هم عروسی نمی‌کردن ما بچه‌ی کدوم‌شون می‌شدیم؟‌
همه خندیدن...
مامان با خنده (و شاید به شوخی) گفت: بابا!

 


بعدها فهمیدم جواب درست٬ بهترین اتفاق بود:
                                                                     هیچ کدوم!
                                                                     اون طوری ما اصلا به وجود نمی‌اومدیم!!


چهارشنبه 22 خرداد 1387
« تولدمون مبارک! »

 


خودگشودگی ۱ ساله و من ۲۷ ساله شده‌م!
دوتامون تو یه روز متولد شده‌یم!

۲۷ ساله شدم ... تو این روزهای ساکت ِ شلوغ!

نمی‌دونم امسال قرار  ِ چیکار کنم... نمی‌دونم وقتی ۲۷ شد ۲۸ چه تصمیم‌هایی گرفته‌م و چه کارهایی کرده‌م٬ اما فکر می‌کنم سال پر زحمتی پیش روم باشه...
سالی که باید چند تا تصمیم بزرگ و مهم بگیرم...

امیدوارم امسال پر از تصمیم‌های درست و کارهای مفید باشه و اشتباهاتش از نوع اشتباه‌های خوب باشه٬ اشتباه‌هایی که کمک می‌کنه یه قدم در خودمون جلوتر بریم...

یه هدیه هم برای دوستان دارم... جناب آلبالو (تو وبلاگ آلوچه) گفته بودن: دوست دارم یه رسمی بذارم جدید، تولد سال بعدم از کسی هدیه نمی‌گیرم ، برعکس ، به بقیه هدیه میدم ، اینطوری برام قشنگ تره.
حالا منم می‌خوام به این رسم نو عمل کنم!

اینم هدیه‌ی من:   ... خوشبختی ...           
                                                    پاور پوینت ِ ٬ با حوصله ببینیدش!

 






پ.ن ۱: این هدیه بیشتر از اینکه به کار شما بیاد برای خودم خوبه! فکر کنم روزی سه بار قبل از غذا باید بخونمش!

پ.ن ۲ : می‌خواستم کلی کار رو وبلاگم انجام بدم٬ یه سری تغییرات + تغییر آهنگ وبلاگ + ... 
یه چند روزی وبلاگ رو از دسترس خارج کرده بودم که همین کارها رو انجام بدم که آخرشم نشد! ببخشید اگه می‌اومدید و فقط یه دیوار سفید می‌دیدید!

 


تعداد بازدیدکنندگان : 29710


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
دربــاره‌ی
مــن. . .