خـود گــشـودگـی
Image and video hosting by TinyPic
آرشیو
موضوع بندی


انگلیسی با موبایل Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 22 اردیبهشت 1387
«بغض ۷ ساله»



یادتون ِ ۴ ادیبهشت اومدم از « چهار اردیبهشت ۸۶ » گفتم؟
و اینکه ۶ سال قبل چطور سد راهم شدن و سد‌شدن ِ اون‌ها و شرایط بد و سردرگمی‌هام من رو به اینجا رسونده که این روزها از بیهودگی و گم‌شدگی و ...‌ داغون باشم و هر روز آرزوی نبودن بکنم؟
هر روز این جسم و ذهن ِ بیهوده رو ببینم و به خودم بگم کاش هیچ‌وقت «هست» نمی‌شدی!

چه حالی‌ می‌شدین اگه یکی از همون مخالف‌ها٬ یکی از همون سد‌ها٬ پتک اون سه روز انتخاب رشته٬ بیاد بهت بگه:
"تو درست می‌گفتی... باید همون رو می‌خوندی... هیچی بهتر از اون نبود..."


بعد از ۷ سال زخم چرک کرده و عفونت پخش شده توی تمام وجودم رو دید...
بعد از ۷ سال هق‌هق‌ام رو شنید..

وقتی بعد از ۷ سال گفت: "تو درست می‌گفتی٬ خودت درست فهمیده بودی که باید روان‌شناسی بخونی... باید همون رو می‌خوندی" دیگه حال خودم رو نمی‌فهمیدم...
دیگه نمی‌فهمیدم ساعت ۳ نصف شب و فرهنگ آپارتمان‌نشینی چیه .. فقط زااااااااار می‌زدم...
گریه‌هایی که ۷ سال پنهان‌شون کرده بودم دیگه ازم فرمان نمی‌بردن٬ دیگه مهارشون دست من نبود...

آخه خوش ‌انصاف... بعد از ۷ سال که همه چیزم نابود شده می‌گی باید همون کار رو می‌کردی؟!!

تو این هفت سال فقط زمان نبود که سوخت و خاکستر شد که همه‌ی وجود من هم باهاش نابود شد...
این من هستم که با زمان خاکستر شد‌ه‌م...

هفت سال زمان کمی نیست که نابود شدنش رو بشه جبران کرد... اون هم ۲۰ تا ۲۷ سالگی!
نه مثلا ۵۰ تا ۵۷ سالگی  یا ۶۰ تا ۶۷ سالگی!
و نه حتی ۱۰ تا ۱۷ سالگی!!

اما ای کاش فقط زمان بود که نابود شده بود٬ نه من٬ نه همه‌ی من... همه‌ی توانایی‌هام٬ همه‌ی پتانسیل‌هام٬ همه‌ی اعتماد به نفسم٬ همه‌ی امید‌هام٬ همه‌ی آرزوهام٬ همه‌ی شادابی‌ام...


اگه خودخواهی‌هات رو سد راهم نمی‌کردی الان ارشدش رو هم تموم کرده بودم...
هیچ کاری هم که نمی‌کردم دست کم خانواده رو از باتلاقی که توش بود در می‌آوردم و نمی‌ذاشتم این طوری٬ مثل الان تا گردن توش فرو بره...


بعد از هفت سال اشک و ناله و زندگی تو برزخی که ۹۰‌درصدش رو اونا باعث شدن اومده میگه تو راست می‌گفتی...
حالا دیگه چه کاری از دست اون٬ من یا خدا برمیاد؟!!!



خدایــــــا ... برمیاد؟!



 

توضیح: سال ۸۰ رتبه‌ی کنکورم حدود ۱۰۰۰ شده بود و می‌تونستم پزشکی شهرستان قبول بشم...  اما من اصرار داشتم که روان‌شناسی بخونم و اهل بیت اصرار که پزشکی...
و بعد از سه روز کابوس٬ دست آخر٬ دانشگاه نرفتن انتخاب شد!

 


سه شنبه 10 اردیبهشت 1387
«چشم‌های زخمی»

 

فکر کن آدم بره پیش روان‌شناس٬ حالش از اونی که بوده بدتر بشه...


به خاطر پاهای شکسته و دست‌های ناتوان ِ ذهن ِ آشفته‌ام رفته بودم پیشش اما تنها کاری که کرد زخمی کردن چشم‌هام بود...


پ.ن:
دکتر بهم می‌گه چرا انقـــدر فکر می‌کنی؟؟؟

ببینم... مگه من با بقیه فرق دارم؟؟؟
مگه من از بقیه بیشتر فکر می‌کنم؟؟؟
مگه شماها «انقـــدر» فکر نمی‌کنین؟!!

 


چهارشنبه 4 اردیبهشت 1387
« چهار اردیبهشت ۱۳۸۶ »

 

پارسال ۴ اردیبهشت٬ روز سختی بود...
بابا مثل اکثر اوقات تلخ و دردناک باهام حرف زد... شایدم ذهن من زخمی ِ و هر فشاری به درد می‌آردش...

انقدر ناراحت شده بودم که رفتم تو یاهو ۳۶۰‌ ام نوشتم:



دلم یه پدر می‌خواد که بشینم همه‌ی اشتباه‌ها و وقت تلف کردن‌های این چند سال گذشته رو براش بگم و یه دل سیر گریه کنم‌... بعد بشینه منطقی و مهربون باهام حرف بزنه و راهنمایی‌ام کنه...


 
پ.ن : امروز تازه بابا فهمیده رشته‌ام دیگه مدیریت بانکداری (رشته ی پارسالم) نیست و دارم مدیریت جهان‌گردی می‌خونم... کلی باهام دعوا کرده که تو چرا با ما مشورت نکردی و رشته‌ات رو عوض کردی‌... یادش رفته وقتی 6 سال پیش نمی‌خواستم پزشکی بخونم و اون می‌خواست‌، تو اون سه روز فرصت انتخاب رشته چه جوری با من رفتار کرد که به اندازه‌ی یک سال طول کشید و بهم سخت گذشت... یادش رفته 6 سال پیش بهم نشون داد مشورت یعنی همون چیزی که اون دلش می‌خواد حتی اگه همه بگن اشتباه میکنه...
خیلی چیزا رو یادش رفته‌، خیلی چیزا...

پ.پ.ن: شاید جای این حرفا اینجا نباشه اما باید یه جایی حرف می زدم... جز360 ام چیزی دم دستم نبود...



اون روزا وبلاگ قبلی‌ام رو بسته بودم و این یکی رو هنوز شروع نکرده بودم...
انقدر ناراحت بودم که باید یه جایی می‌نوشتم...
شاید ۳۶۰ یاهو بد نبود چون معلم‌هام که پدر دومم بودن می‌خوندنش... (می‌خوندنش؟!)

هنوزم دلم یه پدر می‌خواد...
یه پدر که بشینه منطقی و مهربون باهام حرف بزنه و راهنمایی‌ام کنه...

هنوزم دلم یه پدر می‌خواد...

.  .  .


یکشنبه 1 اردیبهشت 1387
فقط یه « پ . ن »



فکر کن .. روز اول اردیبهشت .. درست روز اولش٬ یه دفعه هوای آفتابی ابری بشه و اولین بارون اردیبهشتی خیابون جلوی چشم‌هات رو خیس کنه... و چشم‌های خیره به خیابونت رو...

ــ‌‌   اردیبهشت رو بیشتر از هر ماه دیگه‌ای دوست می‌داشتم
    و بارون‌هاش رو بیشتر از بارون‌های هر ماه دیگه‌ای
    بی‌ترس از سرما همه‌ی وجودم رو به خیسی‌اش می‌سپردم...   ــ

حالا فکر کن .. روز اول اردیبهشت .. درست روز اولش٬ یه دفعه هوای آفتابی ابری بشه و ...


حیف که حس زندگی٬ مثل قدیما٬ تو وجودم غوغا نمی‌کرد...


پ.پ.ن: بی‌وفایی بود بارون امروز رو ببینم و چیزی نگم!


جمعه 30 فروردین 1387
« آفتاب‌گردون‌ها »

 

امروز بالا آوردم... بالاخره بعد از حالت تهوع ِ هر روزه بالا آوردم...
زدم به سیم آخر و همه‌اش رو ریختم روی کاغذ... ده صفحه شد...

زده بودم به سیم آخر و می‌خواستم بیام همه‌اش رو بذارم اینجا...
اما کی حال داره ده صفحه رو بخونه؟!

اما مهم نیست... مهم نیست بخونی یا نه... می‌خوام بذارم... خسته شدم از تهوع...

فشرده‌ی همه‌ی اون ده صفحه‌ام این چند خطی ِ که خرداد ِ پارسال تو یه کامنت برای وبلاگ باران گذاشتم:

شاهد نابودی یه موجود دیگه بودن خیلی سختِ .. چه گیاه باشه٬ چه حیوان٬ چه انسان ...

پنج سال پیش٬ تو دو قسمت حیاط گل‌های آفتابگردون کاشته بودیم؛ یه سری‌شون وسط حیاط بودن که نور کافی داشتن و یه سری دیگه‌شون کنار دیوار بودن و به خاطر سایه‌ی دیوار تا ظهر آفتاب روشون نبود و از بعد از ظهر آفتاب رو حس می‌کردن...
کم‌کم هرچی می‌گذشت تفاوت این دو سری آفتاب‌گردون بیشتر نمایان می‌شد... وسط حیاطی‌ها بزرگ‌تر٬ افراشته‌تر و پر محصول‌تر٬ و کنار دیواری‌ها کوچیک و ضعیف و کم محصول...

وقتی می‌دیدمشون کلی دلم می‌گرفت ... همه‌شون از یه نوع دونه بودن٬ خاک‌شون هم مثل هم بود٬ فقط تفاوت توی چند ساعت بیشتر و کمتر آفتاب داشتن این همه فاصله بین‌شون انداخته بود ...
کاری هم از دست‌شون برنمی‌اومد ... پابسته‌ی خاکی بودن که توش به دنیا اومده بودن ... نمی‌تونستن به رشد خودشون کمک کنن ...
وقتی به اون‌ها فکر می‌کردم یاد آدم‌ها می‌افتادم ... یاد خودمون... یه اختلاف کوچیک توی محیطی که توش به دنیا اومدیم یه دنیا فاصله تو رشد فکری و توانایی‌هامون ایجاد می‌کنه ... ما هم پابسته‌ایم .. هرچقدر هم که بگیم اختیار داریم ...

شاید حرفام بی‌ربط به نظر بیاد ... اما غم شما من رو به یاد غمگینی خودم به خاطر گل‌های آفتابگردون حیاط‌مون انداخت ...
و به یاد غمگینی همیشگی‌ام از محیط‌هایی که رشد و توانایی‌های آدم‌ها رو می‌سوزونه و خاکستر می‌کنه ...


همین... فشرده‌ی حرفام همین بود...

اما دلم می‌خواست تمام اون ده صفحه رو بنویسم... دلم می‌خواست سبک بشم...

 

انگار گرفتار سکوتی بودم که پیش از هر فریادی...
                                                                      لازم است؟؟؟
                                                                                                نمی‌دونم...



 


تعداد بازدیدکنندگان : 11826


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
دربــاره‌ی
مــن. . .