 از روز تولدم (که همون روز تولد وبلاگم هم هست٬ البته با اختلاف سن ۲۶ سال!) نه خوشحال میشم نه ناراحت... یه حس دیگه است... شبیه حسی که موقع سال تحویل دارم... حس شروع و حس اتمام! از وقتی یادم میاد روز تولدم رو یادم نرفته... اصلا نمیفهمم چطور آدما روز تولدشون یادشون میره! نه اینکه منتظر تبریک گفتن یا هدیه باشم٬ اصلا! اما یادم می مونه چون برای خودم مهم ِ... یادش به خیر دکتر میثمی وقتی داشت چرخهی سلولی رو درس میداد وقتی به نقاط بررسی رسید (همون Check Point) می گفت تو چرخهی سلولی یه نقاطی هست که سلول یه لحظه مکث میکنه و بررسی میکنه ببینه تمام چیزایی که باید تا الان آماده کرده باشه رو آماده کرده و برای ورود به مرحلهی بعد آماده است یا نه... میگفت ما آدما هم یه همچین نقاطی داریم٬ یعنی میتونیم داشته باشیم... روز تولد هر کس و روز سال تحویل میتونن Check Point های خوبی باشن... حالا امروز یکی از اون نقاط بررسی من و وبلاگم ِ... روزی که یادمون میاره به دنیا اومدنمون رو... روز سال تحویل سخت میشه از خونواده فاصله گرفت و خلوت کرد... روز تولد روز خوبی ِ برای خلوت کردن به شرطی که یادشون بره روز تولدت ِ... تصمیم گرفته بودم امروز بزنم بیرون و تا شب با خودم باشم... با خودم حرف بزنم٬ برای خودم بنویسم٬ با خودم قول و قرار بذارم٬ با خودم ناهار بخورم٬ بعد از مدتها بیام یه چند خطی تو وبلاگ بنویسم و خلاصه کلی با خودم باشم اما نشد اون طوری که دلم میخواست... اولش یه دوست با نیازش به حرف زدن و درد دل کردن ازم وقت خواست و تا بعد از ظهرم رو به اون دادم بعدش هم مامان اینا پشت سرهم زنگ زدن که بیا خونه٬ منتظرتیم و از این حرفا... تو این ۲۸ سال تعداد سالهایی که روز تولدم رو یادشون بوده از تعداد انگشتهای یه دست هم کمتر ِ اما همین که امسال یادشون بود برای بهم زدن برنامهی من با خودم کافی بود... شاید ندونی چقدر سخت ِ که وقتت رو با خونوادهای بگذرونی که دوسشون نداری و لحظههای با اونا بودن فقط درد و رنجهات رو یا بیشتر میکنه و یا به یادت میاره...
خلاصه نشد اونی که باید میشد... باید کمکم راه بیفتم به سمت خونه و دل مامان رو به دست بیارم از این همه تاخیر و به قول اونا کم محلی... شاید روزی دیگر... پ.ن ۱ : یه عالمه ایمیل جواب نداده دارم و یه عالمه کار عقب افتاده... تو این یک سال اخیر٬ شایدم بیشتر٬ بهتر ِ بگم تو این سال های اخیر بینهایت بدقول شدهام... دوستای نتیای که این بدقولی رو دیدین و کلا ازم دست شستن لطفا یه کم... نمیدونم... میترسم بگم یه کوچولو بهم فرصت بدن اما کی میدونه من کی حالم خوب میشه و از زیر بار این همه بدقولی بیرون میام... پ.ن ۲ : می گم کسی میدونه من تو این یک سال چرا انقدر مهم شده ام که صدا و سیما از یه ماه قبل از تولد خودم و وبلاگم روزشماری می کرد؟!! |