ــ ببخشید خانوم .. اینجا خودگشودگی ِ یا خودبستگی؟! .: مممممممممم .. اینجا خودگشودگی ای ِ که بسته شده!! ــ مگه دوباره بازش نکردین و گفتین اومدین که اینجا بیابونتون باشه و توش داد بزنین؟! .: هیچ جا اون بیابونی که میخوام نمیشه... دلم میخواد فیزیکی داد بزنم نه مجازی... دلم بیابونهای بین شهری میخواد... ــ خب حالا یعنی اینجا چیه؟ خودگشودگی؟ خودبستگی؟ بیابون؟ غیر بیابون؟ اصلا تکلیفتون با خودتون روشن ِ؟!! .: نچ! نیست! اگه بود که من الان اینجا نبودم! ــ خودتون به ... ! تکلیفتون با بقیه چی؟! .: به خودشون ربط داره. ــ آهـــــــــــا! .: بــــــــــله! ــ نه جدی٬ چرا حرف نمیزنی؟ .: گفتنی نیست... ــ مگه شعار نمیدی که آدم میتونه بیاد تو وبلاگ همه چی رو بگه اصلنم مهم نیست پس فردا چشمش تو چشم هم کلاسیها و دوست و آشنایی میافته که گهگاه سرکی به وبلاگش میکشن؟! .: چرا... ــ خب؟ همهاش کشک بود؟! .: مممممممم ... نمیدونم ... آخه بیام چی بگم؟ بگم دلم از همهشون گرفته؟ بگم از خودم بدم میاد که اینجوری بهدردنخورم؟ آخه چی بگم؟ اونا که تقصیری ندارن... طبیعی دارن رفتار میکنن... معلومه که این طوری باید باشه... من اون طوری که باید٬ نیستم... فقط نمیدونم چرا انقدر غیرطبیعی ناراحت میشم! این احساس ما خیلی وقتا منطقی نیست... بیخود نیست که جداشون میکنن و میگن احساس و منطق!! نمیشه برم جراحی کنم و قسمت احساس غیرمنطقیاش رو دربیارم؟! آخه احتیاجی ندارم بهش ... فقط دردسر ِ ! ــ نزن تو فاز مسخرهبازی... .: پس چطوری فرار کنم؟! ــ میشه فرار نکنی و مثل آدم وایسی حرف بزنی؟! .: فرار مال ِ آدماست اتفاقا! بخصوص از نوع فکری و روانیاش! این روزا ... نه٬ خیلی وقت ِ کارم شده فرار... ــ نتیجه؟ .: بدتر شدن اوضاع! ــ نمیخواد سرتون به سنگ بخوره؟! .: خورده٬ اما نمیدونم چرا عاقل نشدهام! ــ حوصلهی آدمو سر میبری! .: میدونم ... ممممممممم ... واسه همینم میگم حق دارن! ــ حرف آخر؟ .: من چرا انقدر این روزها زودرنج شدهام؟ آستانه تحملم به شدت زیر صفر رفته!! دارم گند میزنم... به خیلی چیزا دارم گند میزنم! یکی جلوی من رو بگیره! |