امروز بالا آوردم... بالاخره بعد از حالت تهوع ِ هر روزه بالا آوردم... زدم به سیم آخر و همهاش رو ریختم روی کاغذ... ده صفحه شد...
زده بودم به سیم آخر و میخواستم بیام همهاش رو بذارم اینجا... اما کی حال داره ده صفحه رو بخونه؟!
اما مهم نیست... مهم نیست بخونی یا نه... میخوام بذارم... خسته شدم از تهوع...
فشردهی همهی اون ده صفحهام این چند خطی ِ که خرداد ِ پارسال تو یه کامنت برای وبلاگ باران گذاشتم:
شاهد نابودی یه موجود دیگه بودن خیلی سختِ .. چه گیاه باشه٬ چه حیوان٬ چه انسان ...
پنج سال پیش٬ تو دو قسمت حیاط گلهای آفتابگردون کاشته بودیم؛ یه سریشون وسط حیاط بودن که نور کافی داشتن و یه سری دیگهشون کنار دیوار بودن و به خاطر سایهی دیوار تا ظهر آفتاب روشون نبود و از بعد از ظهر آفتاب رو حس میکردن... کمکم هرچی میگذشت تفاوت این دو سری آفتابگردون بیشتر نمایان میشد... وسط حیاطیها بزرگتر٬ افراشتهتر و پر محصولتر٬ و کنار دیواریها کوچیک و ضعیف و کم محصول...
وقتی میدیدمشون کلی دلم میگرفت ... همهشون از یه نوع دونه بودن٬ خاکشون هم مثل هم بود٬ فقط تفاوت توی چند ساعت بیشتر و کمتر آفتاب داشتن این همه فاصله بینشون انداخته بود ... کاری هم از دستشون برنمیاومد ... پابستهی خاکی بودن که توش به دنیا اومده بودن ... نمیتونستن به رشد خودشون کمک کنن ... وقتی به اونها فکر میکردم یاد آدمها میافتادم ... یاد خودمون... یه اختلاف کوچیک توی محیطی که توش به دنیا اومدیم یه دنیا فاصله تو رشد فکری و تواناییهامون ایجاد میکنه ... ما هم پابستهایم .. هرچقدر هم که بگیم اختیار داریم ...
شاید حرفام بیربط به نظر بیاد ... اما غم شما من رو به یاد غمگینی خودم به خاطر گلهای آفتابگردون حیاطمون انداخت ... و به یاد غمگینی همیشگیام از محیطهایی که رشد و تواناییهای آدمها رو میسوزونه و خاکستر میکنه ...
همین... فشردهی حرفام همین بود...
اما دلم میخواست تمام اون ده صفحه رو بنویسم... دلم میخواست سبک بشم...
انگار گرفتار سکوتی بودم که پیش از هر فریادی... لازم است؟؟؟ نمیدونم...

|