| |
| 1390/10/11 |
| حسرت |
گفته بودم میخوام وبلاگدرمانی کنم اما نمیدونم این اتفاقی که داره برام میافته وبلاگ درمانی ِ یا خودآزاری وبلاگی یا بهدردآوری وبلاگی یا چه میدونم! از پریشب نشستهام وبلاگهای دو خواهر تقریبا هم سن و سال خودم رو میخونم که کمتر از یک سال پیش برادرشون که دقیقا هم سن برادر من بوده رو از دست دادن٬ بعد از یک سال و نیم بیماری. و من نشستهام و دو سال نوشتههاشون رو خوندم. از قبل از بیماری تا همین دیماهی که توش هستیم. موقع خوندن اشکهام آروم و بیصدا میاد رو گونه و از اونجا قل میخوره و میاد پایین و آخر سر روی پاهام میچکه. اما دیشب تو رختخواب به هقهق تبدیل شده بود.
دقیقا و کاملا اتفاقی و بدون هیچ شناخت قبلی وبلاگدرمانیام از وبلاگی شروع شد که دغدغهی بزرگش بزرگترین خلاء زندگی من بود! عشق و محبتی سرشار تو خانواده ... و باز یکی دیگه از بزرگترین خلاءهای زندگیام: برادر و پدری دانا و مهربون. کسایی که یه دختر (چرا تعمیم بدم؟! شاید همه دخترا این طور نباشن. بجای یه دختر بخونید یه المیرا) نیاز داره پناه و تکیهگاه فکری و غیرفکریاش باشن. یه کسی که راحت و بیدغدغه بتونه باهاشون مشورت کنه و گاهی حتی به آغوششون پناه ببره و امنیت رو حس کنه. امنیت و محبتی که تو آغوش هیچ مرد دیگهای نمیشه از این جنسش رو تجربه کرد.
مردهای خانوادهی من فقط چیزهایی که یک مرد نباید باشه رو به خوبی به من نشون دادن!! مرد نباید نادون باشه٬ نباید خودخواه باشه٬ نباید مستبد باشه٬ نباید خسیس باشه٬ نباید همیشهی خدا آسایش خودش رو به آسایش خانودهاش ترجیح بده٬ نباید بیعرضه باشه٬ نباید چشم ناپاک باشه٬ نباید سنگدل باشه٬ نباید آسایش و آرامش هر غریبهای رو به آسایش و آرامش زن و بچهاش ترجیح بده٬ نباید دست بزن داشته باشه٬ نباید معتاد باشه٬ نباید بیمحبت باشه٬ نباید خونوادهاش رو مسخره کنه٬ نباید جلو هر کس و ناکسی تحقیرشون کنه و گریهشون بندازه٬ نباید انقدر تو ذهنشون زده باشه که هیچجا نتونن دهن باز کنن و از حقشون دفاع کنن٬ نباید از زن و بچهاش به عنوان عمله و کارگر افغانی کار بکشه که نکنه چند تومن بیشتر خرجش بشه٬ نباید دخترش رو بخاطر ازدواج نکردنی که تقصیری هم توش نداشته سرزنش کنه، نباید ... نباید ... نباید ... (هنوز خیلی هست اما همین قدرش برا نمونه بسه) و همهی اینها رو به سبک ادب آموختن از بیادبان بهم یاد دادن!
و حالا تصور کن با این خلاء بزرگ که توی سیسالگی هنوز گاهی شبها بخاطر حسرتهای توی دلت چشمات به اشک میشینه یه دفعه برای وبلاگدرمانی بطور اتفاقی از وبلاگی شروع کنی که مردهای خانوادشون مرد نه که فرشته بودند! و بخاطر از دست دادن یکی از این فرشتههاست که یکساله دارند میسوزند... فرشتهای که ۲۶ سال کنارشون بوده و لحظهلحظهاش پر از زندگی بوده ... از چای خوردن سادهی عصرگاهی بگیر تا بزرگترین لحظههاش. و من و امثال من شاید با تمام وجودشون بدونن که فقط یک روز٬ حتی فقط یک روز زندگی تو چنین خانوادهای چه سعادت بزرگ و چه آرزوی بزرگی ِ و غم از دست دادنش خیلی خیلی خیلی بهتر از حسرت هرگز نداشتنش ِ ... که حداقل٬ رشدی که توی اون «بودن» و بعدا «نبودن» هست توی حسرت هرگز نداشتنش نیست. دیگه لحظات خوش و خاطرات و زندگی و عشق و محبت ۲۶ سال در کنارش سرشار زیستن رو چیزی ازش نمیگم که خودش دنیایی ِ ...
دیگه نمیتونم ادامه بدم ...
. . .
بعدا نوشت:
۱.میخواستم موضوع خوابهای من رو تا تو ذهنم تازهست و گرم ادامه بدم اما این اتفاقی که پیش اومد و این وبلاگهایی که خوندم چنان داغ و سوزان بود که نمیشد چیزی رو جایگزینش کرد. این شد که چنین شد.
۲. اسم و آدرسی از این وبلاگهایی که توصیفش رو کردم ننوشتم چون هنوز اجازهاش رو ندارم. نویسندههاشون علائق و سلایق خاصی دارن و نمیشه با سلیقهی خودمون تصمیم بگیریم که خب مثلا چه اشکالی داره اسمشون و آدرسشون اینجا باشه و از این حرفا! یه مثال بزنم که تو نوشتههای یکی از این دو خواهر خوندم که حتی اگه بخواد لینک کسی رو بذاره جزو لینکهای کنار وبلاگ٬ از نویسندهی وبلاگ مربوطه اجازه میگیره٬ که نکنه دوست نداشته باشه لینک وبلاگش تو وبلاگ این خانوم باشه. به همین دلیل خواستم با دقت خودشون با موضوع برخورد کنم و به سلیقه و دیدگاهشون احترام بذارم.
فعلا همین.
|
|
| |
| 1390/10/11 |
| لحظه نگاری! |
همیشه از خودم میپرسیدم چطور ممکنه آدم عاشق کسی بشه یا شروع به دوست داشتن کسی بکنه که دیگه زنده نباشه. همیشه برام سئوال بود که آدمها چطوری میگن عاشق امام حسین یا امام علی هستند! اصلا درکشون نمیکردم! اما تو این دو روز درگیر چیزی شدهام که شاید دارم میفهمم! اما خیلی "اما" توش هست ... یعنی خیلی ریزهکاری داره. خیلی ظرافت داره. خیلی حرف داره.
فعلا این لحظه باشه تا بعد
|
|
| |
| 1390/10/09 |
| خوابهای من (1) |
یکی از معماهای بچگیامون این بود: اون چیه که من میبینم، تو میبینی اما نمیتونیم بهم نشونش بدیم!؟ خواب بود. میخوام یکم راجع به خوابهام حرف بزنم.
خوابهای من نه خبر از آیندهست نه رویای صادقه و نه از مشابهاتش! نمیدونم اسم خوابهای من چیه، باید خودم روش اسم بذارم فکر کنم! خوابهام یه جورایی حرف زدن درونم، وجدانم، حسرتهام و نگرانیهام با من ِ ... تلنگر شاید ... نیشگون! که برخیهاش هم شدیدا دردناک ِ
اخیرا، یعنی تو این دو سال اخیر، تو خوابهام دارم آدمهایی که از ۱۵ سال پیش میشناختم رو به مرور میبینم، آدمهایی که هیچ اثری دیگه ازشون تو زندگیم نیست و من معنی این خوابها و حضور پررنگ این آدمها رو تو خوابهام که مکرر هم هست رو نمیفهمم. یه احتمالاتی میدم اما بطور دقیق و روشن نمیدونم.
من تقریبا دو ساله که شدیدا منزوی شدهام، دانشگاه نمیرم، با دوستهام ارتباطم در حد زندگی یک آدم در کما پایین اومده و از خونه جز به ضرورت بیرون نمیرم. ضرورتی که میگم یه چیز بینظیری ِ ها! یه مثال میزنم تا ضرورتی که میگم دستتون بیاد! مثلا من از بهار تا الان دو تا کارت عابربانکم (که کلا هم دو تا کارت داشتم!) توسط دستگاههای خودپراز ضبط شده و من هنوز احساس ضرورت نکردم که برم پیگیری!! دیگه ببینید ضرورت ِ چی باید باشه که من رو بکشه بیرون.
خب احتمال میدم درونم نگران این وضعیت من باشه و قطع ارتباطم با فامیل و دوست و آشنا رو نگرانکننده ارزیابی میکنه و رفته تو تمام پستوهای ذهنم و هر چی آدم میشناسه رو میکشه بیرون و باهاش تلنگر میزنه بهم که ببین دیگه از هیچکس خبر نداری!
این البته فقط یه احتمال ِ
اما من اعتقاد دارم روش غلطی رو در پیش گرفته و من با دیدن این خوابها صبحها فقط حالم بدتر میشه و هیچ سودی به حالم نداره!
نمیدونم ... شایدم میخواد مثلا یاد بگیرم! مثلا چند شب پیش خواب یکی از شاگردهای ۹ سال پیشم رو دیدم که زنگ زدم خونهشون که از حال و روزش خبر بگیرم و اون خونه نبودن دیگه و از ساکن جدید خونه میخواستم یه ردی ازشون پیدا کنم! البته شاگرد کوتاهمدتی نبود! چهار سال معلم و مشاورش بودم! از اول دبیرستان تا آخر پیش دانشگاهی!!
اما زهی خیال باطل که مثلا من صبحش گوشی رو بردارم و شروع کنم به گشتن دنبالش! اما این درون ما ول کن نیست و دو ساله که شبها این طوری آزارمون میده.
یا یه دسته دیگه خوابها دعوا با آدمهایی ِ که تو بیداری شدیدا از برخورد یا درگیری لفظی باهاشون اجتناب میکنم. مثل بابام یا خواهرزاده ۲۰ سالهام (پسره) که شدیدا باهاش مشکل دارم. این دسته از خوابها رو دیگه نمیفهمم دلیلشون چیه! یعنی زجر ِ ها! زجر ... یه خواب نفسگیر که وقتی بیدار میشی همهی وجودت درد میکنه و انقدر خستهای که باید دوباره بخوابی!!
. . .
طولانی شد ... فعلا تا همین جا باشه تا بعد شرح حال نوشت:
بعد از مدتها لیوان چای به دست اومدم سراغ وبلاگ نوشتن ... یه عادت قدیمی (اما فراموش شده) با رویکردی جدید!
این روزها حال و روز بدی دارم، میخوام وبلاگدرمانی کنم!
|
|
| |
| 1390/10/08 |
| اعتراف! |
اینجا خودگشودگی نیست، منم خودگشوده نیستم؛ اگه بودم میاومدم و از تمام رنجها و بعضا (خیی بعضا!) شادیهای این روزهایم مینوشتم... اونم هر روز!
لعنت به این ملاحظهکاری من!
|
|
| |
| 1390/09/22 |
| نیمسال از میانسالی خود را چگونه گذراندید!؟ |
جدا" میشد اون قدیمندیمها موضوعهای خلاقانهتری برای انشا بهمون بدنها! مثلا یه روز زندگی 60 سالگیتون رو توصیف کنید...! یه روز از میانسالیتون، یه روز از کهنسالیتون!
22 آذر دقیقا نیمسال از سیسالگیام گذشته ... و من همچنان در پیلهی خود به سر میبرم.
شش ماه پیش در چنین روزی قرار بود اتفاق مهمی برام بیفته... شش ماه گذشته و هیچی به هیچی! چراش پیچیدهست...
خیلی تلخ ِ که آدم شیش ماه از عمرش رو تو پیلهای بگذرونه که هیچ کمکی به رشدش نکنه. متاسفم برای خودم.
برنامهها داشتم برای پاییزی که گذشت اما همهاش بر باد رفت.
عوارض پیری و میانسالی داره به سراغم میاد و من هنوز جوانی نکردهام! درد زانو، چین و چروک، ریزش مو و ...
نیومده بودم که بازم ناله کنم اما پیش اومد! راست میگن که از کوزه همان برون تراود که دروست!!
پس سخن کوتاه باید، والسلام!
اعترافنوشت:
هنوز نمیدونم دقیقا شروع میانسالی از چه سنیست. اقوال متفاوت است، بعضی میگن 35، بعضی میگن 40 و بعضی 45 اما سن جوانی هم تا 29 سال تعریف میشود گویا! و من ماندهام بین این دو را چه مینامند!!
بعدا نوشت:
در اینجا بالاخره این تعریف سنی را یافتم که: به طور کل برخی از روان شناسان سن 18 تا 30 سالگی را سن جوانی می دانند، هر چند امروزه و در آخرین تعاریف کشورهای مدرن ، 35 سالگی مرز جوانی و میانسالی شناخته می شود. در کشورهای مختلف تعاریف متفاوتی از جوان و جوانی در نزد برنامهریزان امور جوانان وجود دارد به طوری که جوانان را در گروههای سنی تقریباً متفاوت قرار میدهند. برای نمونه، جوانان در اتریش در گروه سنی 15 تا 25 سال،در مالزی گروه سنی زیر 40 سال، و در تایلند گروه سنی صفر تا 30 سال تعریف شدهاند و در ایران، شورای عالی جوانان سن 15 تا 29 سال را رسما به عنوان سن جوانی تعیین کرده است.
|
|