<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[خـود گــشـودگـی]]></title>
		<link>http://open-area.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[« تولدمون مبارک! »]]></title>
					<link>http://open-area.blogsky.com/1387/03/22/post-59/</link>
					<description><![CDATA[<P align=center>&nbsp;</P>
<P align=center><IMG style="WIDTH: 218px; HEIGHT: 217px" height=250 alt="" hspace=0 src="http://i29.tinypic.com/2jfinbd.jpg" width=264 align=baseline border=0></P>
<P align=justify><BR>خودگشودگی ۱ ساله و من ۲۷ ساله شده‌م!<BR>دوتامون تو یه روز متولد شده‌یم!</P>
<P align=justify>۲۷ ساله شدم ...&nbsp;تو این روزهای ساکت ِ شلوغ!</P>
<P align=justify>نمی‌دونم امسال قرار&nbsp; ِ چیکار کنم... نمی‌دونم وقتی ۲۷ شد ۲۸ چه تصمیم‌هایی گرفته‌م و چه کارهایی کرده‌م٬ اما فکر می‌کنم سال پر زحمتی پیش روم باشه...<BR>سالی که باید چند تا تصمیم بزرگ و مهم بگیرم...</P>
<P align=justify>امیدوارم امسال پر از تصمیم‌های درست و کارهای مفید باشه و اشتباهاتش از نوع اشتباه‌های خوب باشه٬ اشتباه‌هایی که کمک می‌کنه یه قدم در خودمون جلوتر بریم...</P>
<P align=justify>یه هدیه هم برای دوستان دارم...&nbsp;جناب&nbsp;<FONT size=1><STRONG><FONT color=#ff0000>آلبالو</FONT><FONT color=#ff0000> </FONT></STRONG></FONT>(<A href="http://aloocheh.blogsky.com/?PostID=52">تو وبلاگ&nbsp;آلوچه</A>)&nbsp;گفته بودن: <FONT size=1><STRONG>دوست دارم یه رسمی بذارم جدید، تولد سال بعدم از کسی هدیه نمی‌گیرم ، برعکس ، به بقیه هدیه میدم ، اینطوری برام قشنگ تره.<BR></STRONG></FONT><FONT size=2>حالا منم&nbsp;می‌خوام به این رسم نو عمل کنم!<BR></FONT></P>
<P align=justify><FONT size=2>اینم هدیه‌ی من:&nbsp;&nbsp;&nbsp;... <A href="http://www.sharemation.com:80/e.m.k/voyage_farsi.pps">خوشبختی</A>&nbsp;...&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;<BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp;پاور پوینت ِ ٬&nbsp;با حوصله ببینیدش!</FONT></P>
<P align=justify><FONT size=2>&nbsp;</FONT></P><FONT size=2>
<P align=justify><BR><BR><BR></P>
<P align=justify>
<HR color=#660000>
<BR>پ.ن ۱: این هدیه بیشتر از اینکه به کار شما بیاد برای خودم خوبه! فکر کنم روزی سه بار قبل از غذا باید بخونمش!<BR>
<P></P>
<P align=justify>پ.ن ۲ : می‌خواستم کلی کار رو وبلاگم انجام بدم٬ یه سری تغییرات + تغییر آهنگ وبلاگ + ...&nbsp;<BR>یه چند روزی وبلاگ رو از دسترس خارج کرده بودم که همین کارها رو انجام بدم که آخرشم نشد! ببخشید اگه می‌اومدید و فقط یه دیوار سفید می‌دیدید!</P>
<P align=justify></FONT><FONT size=2>&nbsp;</P></FONT>]]></description>
					<pubDate>Wed, 11 Jun 2008 22:00:17 GMT</pubDate>
					<comments>http://open-area.blogsky.com/Comments.bs?PostID=59</comments>
          <guid>http://open-area.blogsky.com/1387/03/22/post-59/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[« بر او ببخشایید »]]></title>
					<link>http://open-area.blogsky.com/1387/03/01/post-57/</link>
					<description><![CDATA[<TABLE class=Post cellSpacing=5 width="100%" border=0>
<TBODY>
<TR>
<TD class=Title colSpan=2>
<P align=center><FONT size=2>. . . بر <STRONG><FONT size=1>من</FONT></STRONG> ببخشایید . . .</FONT></P></TD></TR>
<TR>
<TD class=Text colSpan=2>
<P><FONT size=2>&nbsp;</FONT></P>
<P><FONT size=2><FONT color=#000000>بر&nbsp;<FONT size=1><STRONG>من</STRONG></FONT> ببخشایید</FONT><BR></FONT><FONT color=#000000 size=2>بر&nbsp;<FONT size=1><STRONG>من</STRONG></FONT> که گاهگاه<BR>پیوند دردناک وجود<FONT size=1><STRONG>م</STRONG></FONT> را <BR>با آب‌های راکد<BR>و حفره‌های خالی از یاد می‌بر<STRONG><FONT size=1>م</FONT></STRONG><BR>و ابلهانه می‌پندار<FONT size=1><STRONG>م<BR></STRONG></FONT></FONT><FONT color=#000000 size=2>که حق زیستن دار<FONT size=1><STRONG>م</STRONG></FONT><BR></P></FONT>
<P><FONT color=#000000 size=2>بر&nbsp;<STRONG><FONT size=1>من</FONT></STRONG> ببخشایید<BR>بر خشم بی‌تفاوت یک تصویر<BR>که آرزوی دور‌دست تحرک<BR>در دیدگان کاغذی<FONT size=1><STRONG>‌اش</STRONG></FONT> آب می‌شود<BR></FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=2>بر&nbsp;<STRONG><FONT size=1>من</FONT></STRONG> ببخشایید<BR>بر&nbsp;<STRONG><FONT size=1>من</FONT></STRONG> که در سراسر تابوت<FONT size=1><STRONG>م<BR></STRONG></FONT>جریان سرخ ماه گذر دارد<BR>و عطر‌های منقلب شب<BR>خواب هزار‌ ساله‌ی اندام‌<FONT size=1><STRONG>ام </STRONG></FONT>را <BR>آشفته می‌کنند<BR></FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=2>بر <FONT size=1><STRONG>من </STRONG></FONT>ببخشایید<BR>بر <FONT size=1><STRONG>من </STRONG></FONT>که از درون متلاشی<FONT size=1><STRONG>‌‌ام‌<BR></STRONG></FONT>اما هنوز پوست چشمان<STRONG><FONT size=1>‌م</FONT></STRONG> از تصور ذرات نور می‌سوزد<BR>و گیسوان بیهده‌<FONT size=1><STRONG>‌ام</STRONG></FONT><BR>نومیدوار از نفوذ نفس‌های عشق می‌لرزد<BR></FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=2>ای ساکنان سرزمین ساده‌ی خوشبختی<BR>ای همدمان پنجره‌های گشوده در باران<BR>بر&nbsp;<FONT size=1><STRONG>من</STRONG></FONT> ببخشایید<BR>بر <FONT size=1><STRONG>‌من </STRONG></FONT>ببخشایید<BR>زیرا که مسحور<STRONG><FONT size=1>‌ام<BR></FONT></STRONG><FONT size=1><STRONG>‌</STRONG></FONT>زیرا که ریشه‌های هستی بارآور شما<BR>در خاک‌های غربت&nbsp;<FONT size=1><STRONG>‌من</STRONG></FONT> نقب می‌زنند<BR>و قلب زودباور&nbsp;<FONT size=1><STRONG>من</STRONG></FONT> را<BR>با ضربه‌های موذی حسرت<BR>در کنج سینه<FONT size=1><STRONG>‌ام</STRONG></FONT> متورم می‌سازند.</FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=2></FONT>&nbsp;</P>
<P><FONT color=#000000 size=2>پ.ن:<BR>تو این دو سه روز که <A href="http://kalameh2.blogfa.com/">مریم</A> قسمتی از این شعر رو گذاشته٬ مدام داره تو ذهنم تکرار می‌شه...</FONT></P>
<P><FONT size=2>شعر گفتن نمی‌دونم .. اگرم می‌دونستم شاید هیچ وقت نمی‌تونستم به این زیبایی درونم رو توصیف کنم... بی‌اجازه‌ی فروغ ضمیرها و شناسه‌هاش&nbsp;رو عوض کردم...</FONT><FONT color=#000000></P>
<P><FONT size=2><BR></FONT></P></FONT></TD></TR></TBODY></TABLE>]]></description>
					<pubDate>Wed, 21 May 2008 23:00:34 GMT</pubDate>
					<comments></comments>
          <guid>http://open-area.blogsky.com/1387/03/01/post-57/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[«بغض ۷ ساله»]]></title>
					<link>http://open-area.blogsky.com/1387/02/22/post-56/</link>
					<description><![CDATA[<P align=justify><BR></P>
<P align=justify>
<HR color=#ff0000>
<FONT color=#660000>یادتون ِ ۴ اردیبهشت اومدم از « چهار اردیبهشت ۸۶ » گفتم؟<BR>و اینکه ۶ سال قبل چطور سد راهم شدن و سد‌شدن ِ اون‌ها و شرایط بد و سردرگمی‌هام من رو به اینجا رسونده که این روزها از بیهودگی و گم‌شدگی و ...‌ داغون باشم و هر روز آرزوی <EM>نبودن</EM> بکنم؟<BR>هر روز این جسم و ذهن ِ بیهوده رو ببینم و به خودم بگم کاش هیچ‌وقت «هست» نمی‌شدی!<BR><BR>چه حالی‌ می‌شدین اگه یکی از همون مخالف‌ها٬ یکی از همون سد‌ها٬ پتک اون سه روز انتخاب رشته٬ بیاد بهت بگه: <BR>"تو درست می‌گفتی... باید همون رو می‌خوندی... هیچی بهتر از اون نبود..."<BR>
<HR color=#ff0000>

<P></P>
<P align=justify><BR><FONT color=#000000>بعد از ۷ سال زخم چرک کرده و عفونت پخش شده توی تمام وجودم رو دید...<BR>بعد از ۷ سال هق‌هق‌ام رو شنید..<BR><BR>وقتی بعد از ۷ سال گفت: "<FONT color=#666666>تو درست می‌گفتی٬ خودت درست فهمیده بودی که باید روان‌شناسی بخونی... باید همون رو می‌خوندی</FONT>"&nbsp;دیگه حال خودم رو نمی‌فهمیدم...<BR>دیگه نمی‌فهمیدم ساعت ۳ نصف شب و فرهنگ آپارتمان‌نشینی چیه .. فقط زااااااااار می‌زدم...<BR>گریه‌هایی که ۷ سال پنهان‌شون کرده بودم دیگه ازم فرمان نمی‌بردن٬ دیگه مهارشون دست من نبود... <BR><BR>آخه خوش ‌انصاف... بعد از ۷ سال که همه چیزم نابود شده می‌گی باید همون کار رو می‌کردی؟!!<BR><BR>تو این هفت سال فقط زمان نبود که سوخت و خاکستر شد که همه‌ی وجود من هم باهاش نابود شد...<BR>این من هستم که با زمان خاکستر شد‌ه‌م...</FONT></P>
<P align=justify></FONT><FONT color=#000000>هفت سال زمان کمی نیست که نابود شدنش رو بشه جبران کرد... اون هم <FONT color=#ff0000>۲۰</FONT> تا <FONT color=#ff0000>۲۷</FONT> سالگی!<BR>نه مثلا ۵۰ تا ۵۷ سالگی&nbsp; یا ۶۰ تا ۶۷ سالگی!<BR>و نه حتی ۱۰ تا ۱۷ سالگی!!</FONT></P>
<P align=justify>اما ای کاش فقط زمان بود که نابود شده بود٬ نه من٬ نه همه‌ی من... همه‌ی توانایی‌هام٬ همه‌ی پتانسیل‌هام٬ همه‌ی اعتماد به نفسم٬ همه‌ی امید‌هام٬ همه‌ی آرزوهام٬ همه‌ی شادابی‌ام...</P>
<P align=justify><BR>اگه خودخواهی‌هات رو سد راهم نمی‌کردی الان ارشدش رو هم تموم کرده بودم...<BR>هیچ کاری هم&nbsp;که&nbsp;نمی‌کردم&nbsp;دست کم&nbsp;خانواده رو از باتلاقی که توش بود در می‌آوردم و نمی‌ذاشتم این طوری٬ مثل الان تا گردن توش فرو بره...</P>
<P align=justify><BR>بعد از هفت سال اشک و ناله و زندگی تو برزخی که ۹۰‌درصدش رو اونا باعث شدن اومده میگه تو راست می‌گفتی...<BR>حالا دیگه چه کاری از دست اون٬ من یا <FONT color=#009900>خدا</FONT> برمیاد؟!!!</P>
<P align=justify><BR>
<HR color=#009900>

<P></P>
<P align=justify><FONT color=#009900>خدایــــــا ... برمیاد؟!</FONT></P>
<P align=justify>
<HR color=#009900>

<P align=justify><BR>&nbsp;</P>
<P align=justify><FONT size=1><STRONG>توضیح: سال ۸۰ رتبه‌ی کنکورم حدود&nbsp;۱۰۰۰ شده بود و می‌تونستم پزشکی شهرستان قبول بشم... &nbsp;اما من اصرار داشتم که روان‌شناسی بخونم و اهل بیت اصرار که پزشکی...<BR>و بعد از سه روز کابوس٬ دست آخر٬ دانشگاه نرفتن انتخاب شد!</STRONG></FONT></P>
<P align=justify>&nbsp;</P>]]></description>
					<pubDate>Sun, 11 May 2008 12:00:15 GMT</pubDate>
					<comments>http://open-area.blogsky.com/Comments.bs?PostID=56</comments>
          <guid>http://open-area.blogsky.com/1387/02/22/post-56/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[«چشم‌های زخمی»]]></title>
					<link>http://open-area.blogsky.com/1387/02/10/post-55/</link>
					<description><![CDATA[<P align=center><IMG style="WIDTH: 528px; HEIGHT: 155px" height=209 alt="" hspace=0 src="http://i32.tinypic.com/2n8nc7l.jpg" width=586 align=baseline border=0>&nbsp;</P>
<P align=justify>فکر کن آدم بره پیش روان‌شناس٬ حالش از اونی که بوده بدتر بشه...</P>
<P align=justify><BR>به خاطر پاهای شکسته و دست‌های ناتوان ِ ذهن ِ&nbsp;آشفته‌ام رفته بودم پیشش اما تنها کاری که کرد زخمی کردن چشم‌هام بود...<BR></P>
<P align=justify><BR>پ.ن:<BR>دکتر بهم می‌گه چرا انقـــدر فکر می‌کنی؟؟؟</P>
<P align=justify>ببینم... مگه من با بقیه فرق دارم؟؟؟<BR>مگه من از بقیه بیشتر فکر می‌کنم؟؟؟<BR>مگه شماها «انقـــدر» فکر نمی‌کنین؟!!</P>
<P align=justify>&nbsp;</P>]]></description>
					<pubDate>Tue, 29 Apr 2008 23:00:47 GMT</pubDate>
					<comments>http://open-area.blogsky.com/Comments.bs?PostID=55</comments>
          <guid>http://open-area.blogsky.com/1387/02/10/post-55/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[« چهار اردیبهشت ۱۳۸۶ »]]></title>
					<link>http://open-area.blogsky.com/1387/02/04/post-54/</link>
					<description><![CDATA[<P align=justify>&nbsp;</P>
<P align=justify>پارسال ۴ اردیبهشت٬ روز سختی بود... <BR>بابا مثل اکثر اوقات تلخ و دردناک باهام حرف زد... شایدم ذهن من زخمی ِ و هر فشاری به درد می‌آردش...</P>
<P align=justify>انقدر ناراحت شده بودم که رفتم تو <A href="http://blog.360.yahoo.com/blog-Xtezg6c0d6tScrlkvEHzBc5Gq4at_won">یاهو ۳۶۰‌ ام </A>نوشتم:<BR><BR></P>
<DIV align=justify><FONT color=#660000>
<HR color=#660000>
</FONT></DIV><FONT size=1>
<P align=justify><BR></FONT><FONT color=#660000><FONT size=2>دلم یه پدر می‌خواد که بشینم همه‌ی اشتباه‌ها و وقت تلف کردن‌های این چند سال گذشته رو براش بگم و یه دل سیر گریه کنم‌... بعد بشینه منطقی و مهربون باهام حرف بزنه و راهنمایی‌ام کنه...</FONT> </FONT></P>
<P align=justify><FONT color=#660000></FONT></P>
<DD class="post-body ">
<DIV class=content-wrapper align=justify>
<DIV style="TEXT-ALIGN: right"><STRONG><FONT size=1><BR></FONT></STRONG><FONT color=#660000>&nbsp;</FONT></DIV>
<DIV style="TEXT-ALIGN: right"><FONT color=#660000></FONT></DIV>
<DIV style="TEXT-ALIGN: right"><FONT color=#660000></FONT></DIV>
<DIV style="TEXT-ALIGN: right"><FONT color=#660000></FONT></DIV>
<DIV style="TEXT-ALIGN: right"><FONT color=#660000>پ.ن : امروز تازه بابا فهمیده رشته‌ام دیگه مدیریت بانکداری (رشته ی پارسالم) نیست و دارم مدیریت جهان‌گردی می‌خونم... کلی باهام دعوا کرده که تو چرا با ما مشورت نکردی و رشته‌ات رو عوض کردی‌... یادش رفته وقتی 6 سال پیش نمی‌خواستم پزشکی بخونم و اون می‌خواست‌، تو اون سه روز فرصت انتخاب رشته چه جوری با من رفتار کرد که به اندازه‌ی یک سال طول کشید و بهم سخت گذشت... یادش رفته 6 سال پیش بهم نشون داد<EM> </EM></FONT><FONT color=#660000><U><EM>مشورت یعنی همون چیزی که اون دلش می‌خواد حتی اگه همه بگن اشتباه میکنه... <BR></EM></U>خیلی چیزا رو یادش رفته‌، خیلی چیزا...</FONT></DIV>
<DIV style="TEXT-ALIGN: right"><BR><FONT color=#660000>پ.پ.ن: شاید جای این حرفا اینجا نباشه اما باید یه جایی حرف می زدم... جز360 ام چیزی دم دستم نبود...<BR><BR>
<HR color=#660000>
</FONT></DIV></DIV>
<P align=justify><BR>اون روزا وبلاگ قبلی‌ام رو بسته بودم و این یکی رو هنوز شروع نکرده بودم...<BR>انقدر ناراحت بودم که باید یه جایی می‌نوشتم...<BR>شاید ۳۶۰ یاهو بد نبود چون معلم‌هام که پدر دومم بودن می‌خوندنش... (می‌خوندنش؟!)</P>
<P align=justify>هنوزم دلم یه پدر می‌خواد... <BR>یه پدر که <FONT color=#000000>بشینه منطقی و مهربون باهام حرف بزنه و راهنمایی‌ام کنه...</FONT></P>
<P align=justify>هنوزم دلم یه پدر می‌خواد...<BR><BR>.&nbsp; . &nbsp;. <BR></P></DD>]]></description>
					<pubDate>Wed, 23 Apr 2008 23:30:17 GMT</pubDate>
					<comments>http://open-area.blogsky.com/Comments.bs?PostID=54</comments>
          <guid>http://open-area.blogsky.com/1387/02/04/post-54/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
